تاريخ : سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٤ | ٦:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : رها مادر زیباترین هدیه خداوند
تاريخ : شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٩:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : رها مادر زیباترین هدیه خداوند
تاريخ : جمعه ٢۸ فروردین ۱۳٩٤ | ٧:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : رها مادر زیباترین هدیه خداوند

ثبت نام سال جدید مدارس شروع شده و امسال هم مثل هر سال همه در تکاپوی جستجوی مدرسه مناسب و غیره غیره هستند، خوشبختانه امسال از مدرسه امیرعلی خیلی راضی هستم و خوشحالم که انتخابم درست بوده اما به هر حال همه مدارس کم و کاستی هایی دارن خب اینجا ایران هست و هیچ خوب مطلقی وجود نداره بازم جای شکرش باقی هست که مثل دوره پیش دبستانی امیرعلی گول تعریف و تمجید دیگران رو نخوردم، انگار در مورد مدرسه هم برند خیلی اهمیت داره حداقل اینه که سعی میکنند هر سال کیفیت کارشون رو ارتقا بدهند، مهمتر از همه اینه که امیرعلی توی این مدرسه خیلی احساس آرامش میکنه و من مشکلات دوره پیش دبستانی اونو نداشتم. سال اول دبستان هم رو به اتمام هست و چشم روی هم بزارم امیرعلی کلاس دومی میشه، انگار همین دیروز بود که در کابینت ها رو باز می کرد و تمام حبوبات رو با هم قاطی میکرد و تا منو میدید واسه من دست می زد...کشوی لباس رو می کشید بیرون و لباس ها رو در میاورد و خودش می رفت توی کشو... چه زود گدشت!!!! راستی راستی امیرعلی داره بزرگ میشه و من !!؟؟ از وقتی امیرعلی قدم به دنیای من گذاشت انگار زمان داره مثل برق می گذره آخه بچه ها خیلی زود بزرگ میشن...هر چه قدر امیرعلی بزرگ میشه من بیشتر دوران کودکیش رو به یاد میارم، گاهی وقتی تنهام یاد خاطرات فندقیش میوفتم و بلند بلند می خندم و با خودم میگم حواست باشه که دیگه داره مرد میشه..روزگار چه قدر زود می گذره

امیدوارم که همیشه روزگارت خوش باشه کوچولوی نازنازی مامان



تاريخ : جمعه ٢۱ فروردین ۱۳٩٤ | ٥:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : رها مادر زیباترین هدیه خداوند

هنوز چند روزی از تعطیلات نگذشته که شازده پسر مریض شد...

دوشنبه وقتی از کلاس زبان برگشتیم خونه آبریزش بینی شدید گرفت و طبق معمول سرم درد میکنه و ..... خلاصه حضرت آقا دو روز مدرسه نرفت و عین دو روز رو هم تب داشت، دیروز به ظاهر بهتر شده بود و التماس میکرد که منو ببر پیش استادم آخه پنجشنبه ها با استادش برنامه بازی داره، منم دیدم طفلکی خیلی کلافه شده به ناچار بردمش اما بعدش وقتی برگشتیم دوباره تب کرد و تا همین الان هم ادامه داره....

طفلکی خودمناراحتناراحتناراحت



تاريخ : پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩٤ | ٥:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : رها مادر زیباترین هدیه خداوند

سیزده به در امسال هم مثل سال پیش بود با این تفاوت که مدت زمان امسال بیشتر سال گذشته بود، خدا رو شکر به خوبی و خوشی به پایان رسید. یه عید دیگه گذشت و من از حضور خانواده عزیزم در کنارم لذت بردم... کاش این لذت تا مادامی که زنده هستم وجود داشته باشه....



تاريخ : سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٤ | ۱:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : رها مادر زیباترین هدیه خداوند

خیلی وقت بود که با لباس پوشیدن امیرعلی مشکل داشتم، هر شلواری می پوشید یه بهانه ای میاورد یا می گفت شل هست یا می گفت از بندش بدم میاد و خلاصه هزار و صد بهانه. بیرون رفتن با امیرعلی شده بود کابوس تا اینکه بردمش سر کمدش و ازش خواستم که شلوارهایش رو بهم نشون بده و بشمره، خودش خنده اش گرفت هفده تا شلوار که نزدیک نه تاش نو بود و هنوز مارکش جدا نشده بود. یکی از شلوارها رو در آوردم و گفتم اگه دوست داری اینو بپوش و بریم بیرونٰ شروع کرد به داد و فریاد و نق زدن.منم همه لباس ها رو ریختم توی چمدان و گفتم می برم میدم به بچه هایی که لباس درست و حسابی ندارند. باورش نمی شد فقط یک شلوار براش مونده. اون روز بیرون نرفت و گفت محال که من این شلوار رو بپوشم، شد فردا و من گفتم اگه می خوای بری بیرون باید همون شلوار رو بپوشی اونم گفت که نه بیرون می رم نه اون شلوار رو می پوشم، دومین روز هم موند توی خونه فردای اون روز دیگه خیلی حوصله اش سر رفته بود بهم گفت مامان اگه اون شلوار رو بپوشم منو می بری بیرون؟ منم باهاش شرط کردم که شلوار رو بپوش و غرغر هم نکن و بیرون از خونه هی نگو اینو بخر اونو بخر تا بهت خوش بگذره .طبق قرارمون رفتیم شهربازی، به قول و قرارش عمل کرد و منم بهش پیشنهاد دادم که اگه بخواد می تونم براش آیس پک بخرم.اون شب بعد از مدتها بدون جیغ و داد و فریاد و با خنده برگشتیم خونه. وقتی رسیدیم بهم گفت مامان میشه لباس های منو بهم پس بدی؟ منم گفتم باید فکر کنم... تازه فهمیدم که تا اینجا خیلی بهش آزادی دادم و هم اونو دچار مشکل کرده بودم و هم خودم رو. به این ترتیب با این کار دارم مشکل هر جفتمون رو حل میکنم. امیدوارم که همه خانواده ها بتوانند زود ایراد کارشون رو پیدا کنند تا با این فسقلی های کوچولو به مشکل نخورند....



تاريخ : چهارشنبه ٥ فروردین ۱۳٩٤ | ٥:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : رها مادر زیباترین هدیه خداوند

چند سالی بود که عید ها تهران نمی موندم یا اگر هم بودم خونه فامیل نمی رفتم اما امسال تصمیم گرفتم که قبل از پایان تعطیلات برم عید دیدنی، به همین دلیل روز اول عید رفتیم خونه بزرگتر های فامیل، همه از اینکه امسال اول تعطیلات به دیدنشون رفتیم خوشحال شدند و از همه جالب تر که انگار به امیرعلی خیلی بیشتر خوش گذشته بود، کلی عیدی گرفت و کلی با بچه ها بازی کرد. بودن با فامیل خیلی براش خوشایندتر از رفتن به مسافرت بود. چند روز اول به دید و بازدید گذشت اما هیچ جور نمیتونستم بپذیرم که تعطیلات رو بدون مسافرت بگذرونیم. دوشنبه بود که با دوستم قرار گذاشتیم بریم شمال البته یه شمال یک روزه چون قرار بود آخر هفته بریم خونه یکی از اقوام تا امیر و بچه ها طبق قرارشون با هم باشند. صبح ساعت پنج حرکت کردیم اما جاده چالوس کیپ بود ما هم کم نیاوردیم و از جاده رشت رفتیم، بین راه امیرعلی و مهیار افتادند به جون هم و تا تونستند آتیش سوزوندند و ما هم صبحانه خوردیم. حدودا" ساعت یک و نیم دو رسیدیم لب ساحل، خیلی سرد بود اما بچه ها کم نمیاوردند و از هر فرصتی برای شیطنت استفاده می کردند. با توجه به سرما و هوای بارونی دیدیم ارزش موندن نداره و با کمال پررویی همگی تصمیم گرفتیم که برگردیم. ناهار رو توی راه برگشت خوردیم و به ساک ساک کردنمون می خندیدم، توی منجیل چند ساعتی موندیم و حسابی یخ زدیم اما دلمون نمیومد جلوی بازی کردن بچه ها رو بگیریم. اونا شیطنت می کردند و ما می خندیدیم. خلاصه دیگه اونجا خداحافظی گردیم و راه افتادیم به سمت تهران، به قول امیرعلی با سرعت هر چه تمام تر اومدیم. با اینکه مسافرت خیلی کوتاهی بود اما به اندازه یک مسافرت طولانی بهمون خوش گذشت و خاطره شد. گاهی بعضی از تفریحات خیلی کوتاه هستند اما به اندازه یک عمر خاطره خوب به جا میگذارند.

اینم از عید دیدنی و مسافرت کوچولوی امیرعلی و مهیار



تاريخ : شنبه ۱ فروردین ۱۳٩٤ | ٧:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : رها مادر زیباترین هدیه خداوند

یک سال دیگه هم گدشت و یک سال دیگه شروع شد، خیلی خوشحالم که در سال جدید هم کنار خانواده ی عزیزم هستم و همگی صحیح و سالم کنار سفره هفت سین منتظر آغاز سال جدید هستیم. از خدا ممنونم که هنوز دارایی های منو ازم نگرفته تا باز هم کنارشون بخندم و شاد باشم. خانواده بهترین دارایی ست که خداوند به هرکس میده مخصوصا" مادر که از هر گنجی با ارزش تره. امیدوارم که خداوند منان حافظ گنج من (مادرم و امیرعلی و ..) باشه. امیدوارم که سال جدید برای همه سالی سرشار از سلامتی،شادی و موفقیت باشه.

سال نو مبارک

 



تاريخ : جمعه ٢٢ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : رها مادر زیباترین هدیه خداوند

از طرف مدرسه یک تور برای بچه ها در نظر گرفتند به نام جشنواره آدم برفی در پیست آبعلی، خیلی تمایل به رفتن نداشتم اما می دونستم که اگر امیرعلی رو نبرم فاجعه میشه، خلاصه جمعه شد و باید ساعت پنج و نیم صبح از خونه حرکت میکردیم تا ساعت شش جلوی باشیم، جالب بود که امیرعلی بدون هیچ نق و نوقی از خواب بیدار شد و ما با کمی تاخیر ریدیم به اتوبوس، تمام طول مسیر امیرعلی غرغر کرد و پرسید کی می رسیم؟ کی می رسیم؟ وقتی رسیدیم وای این پسر بچه ها چه کردند!!!!! برفی بود که می خورد تو صورتشون.. مگه خانواده ها می تونستند اونا رو جمع و جور کنند. همگی شروع کردیم به برف بازی که حداقل به همدیگه آسیب نرسونند. وقتی با تلسیژ رسیدیم بالا با هزار بدبختی بچه ها رو متقاعد کردیم که آدم برفی درست کنند، چه آدم برفی بزرگ و قشنگی شد.. بعدش دوباره کلی برف بازی کردیم و عکس گرفتیم، خانواده ها ریاضت کشیدند و بچه ها لذت بردند، جالب اینجاست که با توجه به اینکه بچه ها صبح خیلی زود بیدار شده بودند و کلی بازی و شیطنت کرده بودن توی اتوبوس موقع برگشت بخوابند اما خبری از خواب نبود عقب اتوبوس آتیش سوزوندند. اما همه خوشحال بودیم بابت شادی بچه ها چون واقعا" خیلی بهشون خوش گذشت.. اینم از تور یک روزه جشنواره آدم برفی در آخرین جمعه سال. بگذرم از اینکه شازده پسر در آخرین لحظات نیاز به دستشویی پیدا کرد و موقع برگشت از دستشویی فسقلی زمین خورد و لبش زخم شد اما به قول خودش اینم قشنگ بود.



تاريخ : پنجشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۳ | ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : رها مادر زیباترین هدیه خداوند