تعطیلاتی که زود گذشت

گاهی همه چیز طبق برنامه ریزی ما پیش نمیره و ما ناچار به پذیرش شرایط پیش آمده میشویم به هر حال بهتره که سعی کنیم در هر شرایطی از زندگی لذت ببریم مثلا" قبل از تعطیلات تصمیم گرفتیم که چند روزی بریم مسافرت اما شلوغی جاده ها و ناهماهنگی مامان جون باعث شد که برنامه مسافرت ما کنسل بشه. قرار شد که مامان جون یکشنبه شب با کامی بره شمال و ما هم بریم منزل عموی من چون روز شنبه عموم ما رو دعوت کرده بود. خلاصه یکشنبه عصر ما رفتیم منزل عموی من و امیرعلی سرش گرم بود به مهسا و عملا" کاری به کار من نداشت و منو عمو هم که کلی حرفای نگفته داشتیم مشغول درد و دل شدیم. دوشنبه شب رفتیم شهر بازی و به قول امیر کلی صفا کردیم. عمو حسن مثل پدر بزرگ ها با امیرعلی بازی میکرد از ساعت 8 شب تا 1 شب امیر و عمو حسن بازی کردند. وقتی برگشتیم خونه امیرعلی حس غذا خوردن هم نداشت، اما از اونجایی که عموی من دلش نمیومد که امیر غذا نخورده بخوابه با شوخی و خنده چند لقمه ای غذا بهش داد. قرار بود که تا آخر هفته اونجا باشیم اما با یک تلفن همه چیز دوباره عوض شد. چند روز قبل من با چند تا از دوستام یه قرار کاری داشتیم اما روز و تاریخش معلوم نبود تا اینکه دوشنبه شب قرار شد که روز سه شنبه همه در محل حاضر باشیم، اولش تصمیم گرفتم که بگم من نمیتونم در جلسه شرکت کنم چون مامانم نبود که امیر رو نگه داره اما یه جورایی نمیشد به همین دلیل تصمیم گرفتم که امیرعلی رو هم با خودم ببرم، به هر شکل با کلی عذرخواهی صبح سه شنبه برگشتیم خونه تا ساعت 3 بریم شرکت. اون روز تو شرکت به امیر خیلی خوش گذشت، وقتی مامان تلفنی متوجه شد که برنامه کاری من عوض شده طفلکی از شمال برگشت ساعت 1 شب بود که ما رسیدیم حوالی خونه و رفتم دنبال مامان. تا ساعت 2:30 توی خیابون ها میچرخیدیم و صحبت میکردیم امیر هم رو صندلی عقب خواب بود. فردا ظهر دوباره من رفتم اما این بار مثل همیشه امیر ژیش مامان جونش بود قرار شد که شب با مامان جون بروند شهربازی و آخر شب من برم دنبالشون ژنجشنبه هم به همین منوال گذشت من رفتم دنبال کارم امیر مامان رفتند خوش گذرونی. با اینکه مسافرت نرفتیم اما خیلی هم خونه نموندیم و سعی کردم که به امیرعلی خوش بگذره هر چند که چند روزی کنارش نبودم......

/ 0 نظر / 7 بازدید