گاز بدیم بریم چالوس

داشتیم واسه تعطیلات برنامه ریزی میکردیم اما اینبار هم به خواسته امیرعلی جونم عمل کردیم همه نظرمون بر این بود که بریم لاهیجان اما شازده کوچولو دلش میخواست که بریم جاده چالوس و می گفت بیا قاز (گاز) بدیم بریم جاده چالوس. صبح زود بیدار شدیم و راه افتادیم به سمت جاده.....

به سد که رسیدیم امیرعلی میخواست سد رو ببینه به همین دلیل ایستادیم و از کنار تونل رفتیم پایین تا امیرعلی بتونه سد رو تماشا کنه.بعدش راضی شد که بریم بالاتر. همین که راه افتادیم انگار یاد دفعه پیش افتاد و هوس برف بازی به سرش زد.یه جای خوب پیدا کردیم تا بتونیم بشینیم. جای با صفایی بود، از سطح جاده که میرفتیم پایین یه فضای خیلی بزرگ بود کنار رودخونه، اون طرف رودخونه پر از برف بود،یه جای خلوت و آروم، منظره زیبایی داشت. بساط ناهار رو به پا کردیم امیرهم داشت به بابایی و مامان جی کمک میکرد تا آتیش روشن کنند.خلاصه بعد از خوردن ناهار رفتیم برف بازی.....

بعدش برگشتیم و سیب زمینی هایی رو که گذاشته بودیم توی آتیش خوردیم، هوا رو به تاریکی میرفت که وسایل رو جمع کردیم و برگشتیم....بین راه یه جایی کنار جاده ایستادیم تا امیرعلی یه کم بازی کنه صدای ضبط رو زیاد کرد و کلی از سر و کولمون بالا رفت، در کل خیلی بهمون خوش گذشت تا حدی که امیرعلی می گفت بابایی این قدر بهم خوش گذشت که حال و هوا نداره (حد و حساب نداره)

/ 0 نظر / 6 بازدید