بزن بریم باغ

امروز آخرین روز از تعطیلات است و من طبق برنامه اومدم سرپروژه، مشغول کار بودم که مامانم تماس گرفت و گفت امیرعلی از صبح همش میگه بریم باغ، فسقلی صداش میومد که میگفت تو مامان بدی هستی که منو باغ نمیبری اصلا" هم راضی نمیشد که با من صحبت کنه، چند ساعتی گذشت و با خونه تماس گرفتم امیرعلی گوشی رو برداشت بهش گفتم دوست داری امشب بریم باغ؟ خیلی خوشحال شد طبق معمول گفت: تو بهترین مامان دنیای منی..... قرار شد مامانم و بچه ها به اتفاق عموی من پارک و بعدش با هم بریم باغ. تقریبا" ساعت 8 بی خیال کار شدم و راه افتادم به سمت پارکی که قرار داشتیم از اونجایی که دیر حرکت کرده بودم مجبور بودم تند بروم خوشبختانه اتوبان شلوغ نبود منم تا تونستم گاز دادم خلاصه ساعت 9 رسیدم، کلی توی پارک بازی کردیم قایم باشک خلاصه کلی بازی مورد علاقه امیرعلی، اما حقیقتا" داشتم از خستگی وا میرفتم. اما برای اینکه به پسرخوبم خوش بگذره به روی خودم نمی آوردم، بعدش هم رفتیم باغ، وقتی امیرعلی رفت پیش بچه ها منم از فرصت استفاده کردم یک ربع خوابیدم. خلاصه تا قلیون بکشیم و شام بخوریم ساعت شد 12:30، فقط عمو و مامانم حال منو درک میکردند موقع برگشن به مامانم گفتم که فقط با من حرف بزن تا پشت فرمون خوابم نبره، خلاصه ساعت 1:30 رسیدیم خونه تا برم توی تخت ساعت شد 2 و من باید صبح زود بیدار می شدم، و اینجوری تعطیلات تموم شد. 

بازم خوشحالم که تونستم یک شب خوب رو با خوانواده عزیزم بگذرونم

و با پسرنازنینم بازی کنم و بخندم.....

عشقم، هستی مامان امیدوارم که همیشه لبت خندان و دلت شاد باشه.

/ 2 نظر / 4 بازدید
حسین

سلام خانم رها بار اولی است که به وبتون اومدم و خوندن نوشته هاتون لذت بردم وبلاگ بسیار خوبی دارید و امیدوارم کنار همسرتون و پسرتون زندگی خوبی داشته باشید.میشه خواهش کنم به وبم یر بزنید و تبادل لینک کنیم،منتظر تون هستم .من شما رو لینک میدم تا همیشه به وبتون دسترسی داشته باشم.موفق باشیذ

حسین

سلام امروز دیگه اوومدم ازت گله کنم حالا بهمون سر نمیزنی باشه حداقا اپ کن این ئبت رو از 12 اپ نشدی خسته شدم ار بس پست تکراری دیدم بهم سر بزنی تولددارم