مهر آمد و مدرسه آغاز شد

خیلی از بچه ها سه روزی هست که روزهای شیرین مدرسه رفتن براشون شروع شده اما پسر من از فردا طعم واقعی مدرسه رفتن رو احساس میکنه، جدا شدن از کانون گرم خانواده برای هشت ساعت از بهترین لحظات زندگی و ورود به جامعه کوچک مدرسه، جامعه ای که ازش انتظار داره که قانون مند باشه و کاملا" با محیط خونه متفاوت هست. پیدا کردن دوستان جدید که باید سالها در کنار یکدیگر روزها رو سپری کنند و در غم و شادی یکدیگر همراه باشند و از یکدیگر اصول درست رفتاری رو یاد بگیرند سعی کنند رفتارهای خوب یکدیگر رو یاد گرفته و رفتارهای بد رو برطرف کنند. و این دوری هشت ساعته یعنی اینکه پسر من بزرگ شده و داره مستقل میشه و هر روز این استقلال بیشتر و بیشتر میشه، استقلال امیرعلی یعنی آغاز تنهایی من و این یک روند آروم اما پیوسته خواهد بود چون با بزرگ شدنش استقلالش هم بزرگتر میشه و من تنهاتر... شش سال تمام ساعت ها رو با هم گذروندیم و از کنار هم بودن لذت بردیم اما حالا امیر پا به عرصه دیگری از زندگی خود رسیده و اون نهال کوچک من که شش سال روزها و شبها ازش مراقبت کردم یواش یواش داره شاخ و برگ میده و معنی مسیولیت رو یاد میگیره، دیگه روزها و ساعت ها مثل قبل زود نمیگدره چون با دوری و انتظار همراه شده..

نمیدونم باید برای این دوری هشت ساعته خوشحال باشم یا غمگین اما میدونم که  باید تحمل کنم تا نهالم به بار بنشینه و از سایه و بارش سیرآب از شادی بشم...

میخوام فردا صبح بزرگ شدنش رو بهش تبریک بگم و دعای خیرم رو بدرقه راهش کنم و بهش بگم که برای موفقیتش حاضرم نهایت سعی خودم رو بکنم..

امیدوارم که همیشه شاد و پیروز باشی عزیزم و همیشه مثل همون بازیهای کودکانه که میگفتی من فقط شاه هستم شاه باقی بمونی و در صدر پله های ترقی بیبینمت. دلم میخواد نردبانی برای ترقی تو نوگل قشنگم باشم و اونقدر بالا بری که من از همین پایین برات دست تکون بدم و بهت بگم که مادر من هنوزم همراهت هستم تا تو رشد کنی و بالا بری. همیشه عاشقت میمونم عشق کوچولوی من.
موفق باشی بزرگ مرد کوچک

/ 1 نظر / 7 بازدید
فاطمه

چه مامان مهربوووونی[گل]