پارک نهج البلاغه و ماهیگیری امیرخان

دیروز بعد از کلاس موسیقی با امیر رفتیم پارک نهج البلاغه،بعد از کلی بازی کردن امیرعلی هوس ماهیگیری به سرش زد، من با خودم میگفتم چه کار بدی میخواد انجام بده و بدون شک کلی مردم بهمون میخندند یا هرازگاهی یه تیکه ای هم بهمون می اندازند اما غافل از اینکه همه بچه ها از این کارها مبکنند، کمی که از قسمت بازی بچه ها بالاتر رفتیم دیدم که چندتا بچه دور حوضچه جم شدند و با کیسه و هرچی که دم دستشون بود تلاش میکردند که ماهی بگیرند، صدای خنده بچه ها و غر و لندشون حال و هوای افرادی رو که از اونجا رد می شدند رو عوض کرده بود انگار که همه اونها یاد بچگی هاشون افتاده بودن. امیرعلی هم رفت قاطی بچه ها اما با یه سبد، وقتی بچه ها سبد امیر رو دیدند انواع و اقسام حرف ها رو شنیدم... دمت گرم، ایول، خیلی باحالی...... با سبد و دست و پا کنار حوض واسه خودشون سروصدایی راه انداخته بودند.اونجا من خاله هشت نفر شده بودم یکی پلاستیک می خواست یکی نون، و خلاصه مثل جوجه دنبال من راه افتاده بودن. فقط یکی دوتاشون هم سن امیرعلی بودند بقیه ماگزیمم دوازده سیزده ساله بودند. امیرعلی مثل خرس دستش و میکرد توی آب فکر میکرد که میتونه با دست ماهی بگیره.کلی خندیدیم بالاخره همگی روی هم چهارتا ماهی گرفتند که دو تا دادند به امیر دوتا هم خودشون برداشتند. با کلی قرار و مدار با هم خداحافظی کردند و با خنده و خوشی رفتند خونه.

کاش ما آدم بزرگ ها هم یک کم از قید و بندهای زندگی جدا بشیم و بدون توجه به نکاه آدما از ته دل بخندیم.دنیای ما بزرگتر ها به خاطر همین قید و بندها همیشه تارو بی روح اما دنیای بچه ها مملو از شادی و رنگ و لعاب....

شب خوبی بود

/ 0 نظر / 7 بازدید