باغ من

امروزم رفتیم باغ، عجب هوای سردی بود. از سرما نمی تونستیم از آلاچیق بیایم بیرون، بنابراین مجبور بودیم یه جوری سر امیرعلی رو گرم کنیم. با هم سنگ کاغذ قیچی بازی کردیم بازی مورد علاقه دوران بچگی من..... انگار امیرعلی هم از این بازی خوشش اومده بود اما ناقلا هرازگاهی هم جرزنی میکرد.

مامانم به امیرعلی کفت که باغ مال مامان رهاست و این شد شروع جنگ لفظی و خنده دار منو امیرعلی، شازده می گفت که باغ مال خودمه، فسقلی از همین بچگی خودش رو مالک می دونه همش با دست به باغ اشاره میکرد و بعدش به خودش، با اون ژست های خنده دارش می گفت باغ مال منه. ساعت ها بحثمون داغ بود و می خندیدیم.

آخر شب برگشتیم خونه. توی ماشین فسقلی خوابید اما تا رسیدیم خونه بیدار شد و قبل از اینکه به باباییش سلام کنه گفت: بابایی باغ مال منه؟ چی کار کنم که باغ مال من بشه؟ باباییش هم گفت شب که مامان جی خوابید یه کاغذ بردار و انگشتش رو بزن به زبونت بعد بزن روی کاغذ این جوری باغ مال تو میشه..... اما ماجرا به همین جا ختم نشد چون نصفه شب که واسه آب خوردن بیدار شد بهم گفت که مامان می خوام برم انگشت مامان جی رو بزنم به زبونم بعد بزنم به کاغذ تا باغ مال من بشه.... قهقهه

عشق کوچولوی مامان همه داروندار ما مال توست، وقتی که بزرگ بشی آقا بشی بهت می دیم.....

/ 0 نظر / 6 بازدید