بزن بریم شمال

ظهر کامی تماس گرفت و گفت عصری بیایید شمال، بعد از کمی من و مون کردن قبول کردم، وقتی رفتم خونه امیر پرید بغلم و گفت مامان بزن بریم شمال خیلی خوشحال بود. ساعت 7:30 راه افتادیم. از ابتدای راه شیطنت کرد تا وقتی رسیدیم. تقریبا" ساعت 10 بود که رسیدیم اول شام خوردیم و بعدش امیرعلی و سوگند تا 4 صبح بازی کردند.پنجشنبه رفتیم ماسوله.... هوا خیلی خوب بود ابری، گرفته.... خیلی خوش گذشت. جمعه هم قرار بود بریم دریا اما چون بارونی بود پشیمون شدیم، شب باید برمی گشتیم... تمام روز بچه ها بازی کردند و من از بازی کردنشون لذت بردم. چه قدر از نگاه کردن به بازی امیرعلی لذت می برم، خندیدنش ذوق کردنش وای منو مست میکنه...

آخرهفته خوبی بود......

/ 1 نظر / 6 بازدید
محمد

سلام خوش بحالتون ما که داریم از خستگی کار میمیریم شمال نمیتونیم بریم