کودک درون

امشب کودک درونم بی تابی میکنه، همش بی قراره، دل تنگه و نمیخوابه.
هر کار میکنم اروم نمیشه.حتی بهش شوکولات دادم ولی بازم اروم نشد؛ عجیبه!
دلش تنگ شده ، هوایی شده، انگار دوباره برای دنیا داره دل سوزی میکنه.
همش یاد سرزمین کودکانمون میکنه و منو میبره اون جا و گاهی هم البوم رو ازم 
میگیره و عکسامونو نشونم میده.
انگار دیگه خسته شده.
از اینکه همه بهش فشار میارن و احساس های پاک کودکانشو جدی نمیگیرن خسته شده ، از این همه سنگینی ادم بزرگا خسته شده، از اینکه کسی دلیل بهانه های کودکانشو نمیفهمه کلافه ست.
همش میره پنجره ی قلبمو باز میکنه و صبر میکنه باد بیاد بعد صداشو همراه باد
میکنه تا به گوش یکی برسه. یکی که کودکانه هاش رو میفهمه و هنوز پیدا نشده.
با تمام وجود فریاد میزنه :(کاش همه میدونستن من هنوز یه کودکم با همان بهانه ها و گریه های کودکانه)
بعضی وقتا این قدر دلم براش میسوزه که میرم محکم با تمام وجودم بغلش میکنم و با هم گریه میکنیم.
هیچ کس به اندازه اون و خدا تو لحظه هام شریک نبودن.
همیشه پابه پای هم تو دشت های سرسبز کودکی می دویم و قاصدک ها دورمون رو میگیرن و بازی میکنیم
تو گریه و خنده هاشریک هم بودیم و خداوند مرهم و میزبانمان بود
به این فکر میکنم ایا کسی به این با معرفتی پیدا میشود؟ کسی که حوصله اش از
من سر نرود؟
این وسط تنها اسمهایی که یادم می اید خدای مهربون و کودک درونم است
خدایا یعنی چه کنم تا این کودک ارام بگیرد؟
شاید تلاش من برای ارام کردنش بیهوده است...آری...
اورا نباید ارام کرد بلکه باید با او همراه شد
او اکنون یک همراه میخواهد و من اکنون عمق دل تنگیش را یافته ام
کودک درونم بیا دستت را به من بده...
نه دستم را بگیر و مرا با خود به هر جا که یخواهی و دوست
داری ببر؛ هیچ چیز برایم خوش تر از بودن در کنار تو و خداوند نیست.
با تو همراه میشوم و هر دو همراه خداوند میشویم.
(صدای خنده های پاک و کودکانه اش با تمام وجودش در بند بند وجودم می پیچد)
هر دو میخندیم
خدا هم میخندد
ارام و با وقار و کودکانه در دشت میدویم
خداوند اغوشش را برایمان باز میکند
هر دو به ار امش میرسیم

/ 0 نظر / 7 بازدید